
شروع کردم به امید خدا خوشحال و خندان فرستادم هزاران لعنت و نفرین برشیطانخداوندا قسم دادم تو را در کار و بار خود به آن صبری که یعقوب نبی در کلبه احزان و یا آن صبر یوسف قعر چاه و کنج زندان الهی صدهزاران بار شکرت ای پناه دردمندان الا ای یاور هربنده بی یار و بی کس ...
ادامه مطلب
وجودم را به آب و آتش کشیدم و درراه قرض الحسنه و خیریه و البته اول از همه در راه فرهنگ و ورزش ریاضتهای سختی چشیدم و سرزنش ها و گلایه های فراوانی در راه خدا و در زیر سایه حافظ و قرآن و تورات و انجیل متحمل شدم حاصل سالها عشق و فعالیت و فداکاریم صخا شد و آنرا هم تقدیم به خداوند کردم گویند ابوالحسن خرقانی این عارف والا مقام شبی در خواب خودش را پیرمردی بسیار بدشکل و بدقواره دید و طوری که خودش از دیدن ...
ادامه مطلب
هاروی مک کی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.» بر روی کارت نوشته شده بود: در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است.راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:«پیش از حرکت، قهوه میل د...
ادامه مطلب